Karton khab 4تورکمن نیوز - اخبار اجتماعی: دختر که باشي، عزيز دل پدر هستي. چشم و چراغ برادر و نور چشم مادر! اصلا دختر بودن حس و حال لطيف خلقت است. دختر است که بعدها مادر مي‌شود و روشني بخش خانه.

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی اخبار ترکمن، اما الان از روزي که در کوچه‌پس‌کوچه‌هاي شهر، دختران سرزمينت را ببيني که ژوليده و خمار با لحظه‌هاي شوم زندگي‌شان دست به گريبانند، آن وقت است که از خودت مي‌پرسي؛ مگر اينها عزيز دل خانواده‌هايشان نيستند؟! چرا در نيمه‌هاي شب در خيابان پرسه مي‌زنند و سقف آرزوهايشان، بي‌سقف شده.

راستش را بگويم؟ قبلا هر وقت مي‌ديدمشان، نگاهم را مي‌دزديدم که چشمم به چشمشان نيفتند. زنان معتاد کارتن‌خواب را مي‌گويم... هيچ وقت نزديکشان نمي‌رفتم. راهم را کج مي‌کردم که نگاهم به نگاهشان گره نخورد. انگار آنها از سياره ديگري آمده‌اند. اينجا غريبه هستند. يک جورهايي فکر مي‌کردم که کلي گناه و اشتباه را به دوش مي‌کشند و حق‌شان است در نکبت باشند. همه اينها گذشت تا اينکه يک بار از تمام قضاوت‌هاي ذهنم گذشتم و تصميم گرفتم پاي حرف‌هايشان بنشينم... و چه روزي بود! همه چيز با يک سلام آغاز شد و همان سلام ساده تمام ذهنيت مرا عوض کرد. نزديکشان که شدم ديدم آنها هم مثل تمام زنان سرزمين من هنوز دل دارند. دلشان خيلي زود مي‌شکند و خيلي زود تنگ مي‌شود؛ تنگ روزهاي زيباي زندگيشان. پاي درد دل‌هايشان که مي‌نشينم از قضاوت‌هاي خودم خجالت مي‌کشم. از پيش‌داوري‌ها و ذهنيت‌هاي منفي‌ام شرمنده مي‌شوم و با خودم فکر مي‌کنم اگر من جاي آنها بودم. در خانواده‌اي مشابه خانواده آنها و در شرايطي مشابه آنها زندگي مي‌کردم، چه بسا بدتر از آنها مي‌شدم. چه بسا!

حال مي‌خواهم قصه‌هايي که شنيده‌ام را برايتان روايت کنم. شايد نظر شما هم عوض شود. شايد از اين به بعد موقع عبور از خيابان‌هاي شهر، چشم‌هايمان را نبنديم و کمي آهسته‌تر از کنار هم عبور کنيم. شايد اين حوالي يک نفر به شنيده شدن و ديده شدن احتياج داشته باشد.

گاهي شنيدن ساده حرف‌هاي يک انسان که در باتلاق فرو رفته موجب نجات او مي‌شود. نجات دادن انسان‌ها کار ساده‌اي است اگر نگاهي متفاوت داشته باشيم و نجات يک زن، نجات يک اجتماع است چراکه زنان مرکز ثقل جامعه هستند. حال راوي قصه زندگي‌هايي هستم که خواندنش قطعا و يقينا تاثيرگذار خواهد بود.

بي‌سروساماني دختري که يک روز کمربند مشکي کاراته داشت

درست روبروي من نشسته، به چشمان سبزش که خيره مي‌شوم، لبخند مي‌زند. ترکيب اسم و فاميلي‌اش آنقدر آهنگين است که مطمئنم هيچ وقت يادم نمي‌رود... بيتا بادامي! يک شال مشکي روي سرش انداخته و يک لباس صورتي به تن دارد: «قبلا شيشه مي‌کشيدم اما الان 16 روز است که پاک هستم» مي‌پرسم: شيشه همان گرد سفيدرنگي است که با دماغ مي‌کشند؟ از بي‌اطلاعي‌ام خنده‌اش مي‌گيرد. نگاهي از سر ترحم به من مي‌اندازد که اين چيزها را نمي‌دانم. بعد با صداي بلند مي‌خندند و مي‌گويد... نه بابا! با يک وسيله شيشه‌اي آن را مي‌کشند به خاطر همين اسمش شيشه است. بي‌خوابي مي‌آورد و آدم را لاغر مي‌کند. مي‌پرسم؛ از خودت بگو. مي‌گويد: «يک شب با مادرم جر و بحث کردم، از خانه زدم بيرون. هوا تاريک بود. رفتم پيش يکي از دوستانم. او هم جايي را نداشت. تا صبح در خيابان پرسه مي‌زديم که مامورين شهرداري ما را گرفتند.» اينها را مي‌گويد و من فقط نگاهش مي‌کنم.

دايره لغاتش گسترده است. کلمات را درست ادا مي‌کند و جمله‌بندي‌هايش آنقدر زيباست که حس مي‌کنم با يک آدم تحصيل کرده طرف هستم:

Karton khab 2

تحصيلاتت چقدر است؟

وقتي مي‌پرسم با احتياط جواب مي‌دهد. دانشجوي هنر بودم در دانشگاه آزاد اما اخراج شدم. الان معادل فوق‌ديپلم را دارم. اما کتاب زياد مي‌خواندم خيلي زياد. اکثر نويسنده‌هاي بزرگ دنيا را مي‌شناسم و کتاب‌هايشان را خوانده‌ام.

واقعا چرا بيتا؟ سوالم تکراري است مي‌دانم اما واقعا چرا؟

آلرژي داشتم، قرص‌هاي آمفتامين جوابگو نبود. صورتم ورم مي‌کرد. يک نفر گفت که اگر شيشه بکشي خوب مي‌شود. کشيدم، ورم صورتم خوابيد اما خودم معتاد شدم... به همين سادگي. حالا هم تقصير را گردن کسي نمي‌اندازم. آدم‌ها خودشان مسوول اعمالشان هستند. ناشکري هم نمي‌کنم. هيچ وقت هم به خدا نمي‌گويم. چرا من؟! چون فکر مي‌کنم اين روند را خودم پيش آورده‌ام. مي‌دانيد حالا چه فکري مي‌کنم؟ يک دختر، در يک مکان محفوظ باشد، بهتر از اين است که شب در خيابان بماند. حتي اگر پشت درهاي بسته باشد و نتواند بيرون برود. حتما و يقينا چنين جايي خيلي خيلي بهتر از خطراتي است که آن بيرون انتظارش را مي‌کشد.

مربي کاراته بودم

بيتا حرف مي‌زند و من با خودم فکر مي‌کنم، دختري با دانش بيتا مي‌تواند مادر خوبي باشد. يک مادر خوب و متعهد نه يک معتاد خيابان گرد. در همين فکرها هستم که حس مي‌کنم چند کلمه گفته و من اصلا نشنيده‌ام. مي‌گويم: مي‌شه از اول تکرار کني.

با خنده مي‌‌گويد: «راستي من قبل از اعتياد مربي کاراته بودم. کمربند مشکي داشتم، ليدر کوه هم بودم. حالا اما هيچ کدام از آنها را ندارم. نه تحصيلات دانشگاهي‌ام را نه مربي‌گري ورزشم را و نه حتي کتابهايم را. حالا من هستم و خودم، آن هم خود بي‌خودم. درست مثل آدمي که مرده است. مرده‌ها هم بايد همه چيز را بگذارند و بروند. من هنوز نفس مي‌کشم اما همه چيز را از دست داده‌ام. همه چيز را در گذشته‌ جا گذاشته‌ام و حالا اينجا هستم.»

حرف‌هايش قشنگ است اين بيتا خانم. دلم نمي‌خواهد حرف‌هايش را قطع کنم. فقط مي‌پرسم: الان چه آرزويي داري؟ با خنده مي‌گويد: الان آرزو دارم که اي کاش يک بستني داشتم. خيلي هوس بستني کرده‌ام. اين لحظه فقط آرزويم همين است. يک دانه بستني!

دختري که روبروي من نشسته و به قول خودش از خانه فرار کرده و دختر خياباني شده و معتاد هم هست يک روز دانشجو بوده. ورزشکار و کوه نورد هم بوده. تازه کتاب هم مي‌خواند کاري که خيلي از ماها انجام نمي‌دهيم. ولي حالا در هزار توي زندگي دست به گريبان پاک شدن و پاک ماندن است. خودش مي‌گويد مادرم از دستم بيچاره شده. او هم عزيز دل يک مادر است مادري که اميد زندگيش حالا دختر جوان و زيبايي است که در خيابان‌هاي شهر پرسه مي‌زند و گاهي هم نمي‌تواند از ديد ماموران فرار کند و هر از گاهي به سامان‌سرا مي‌رود و ترک مي‌کند و وقتي بيرون مي‌رود معلوم نيست چه اتفاقي در انتظارش است.

تولد يک نوزاد کارتن خواب

فکر مي‌کنم حدود 2سال پيش بود که بين جمعيت کارتن خوا‌ب‌ها که ديوارهاي خانه‌شان را پتوهاي کهنه و پارچه‌هاي مندرس تشکيل مي‌داد، صداي گريه نوزادي بلند شد. نيمه‌هاي شب بود که مادر کارتن خواب اين نوزاد از درد به خود مي‌پيچد و چندقدم آن طرف‌تر ساير کارتن‌خواب‌ها در خواب بودند. ديوارهاي پارچه‌اي اين خانه ويران عايق صوتي نداشتند تا مانع از رسيدن صداي گريه نوزاد به همسايه‌هاي کارتن‌خواب شوند.

معين کوچولو وقتي اولين گريه‌اش را سر داد نمي‌دانست، همان لحظه چند نوزاد در دستان پرستاران سبزپوش، اتاق آبي بيمارستان را وارونه مي‌بينند و گريه تولد سر مي‌دهند. کوچولوي کارتن خواب قصه ما، بي‌خبر از همه جا در يک نيمه شب تابستاني از بدن يک مادر معتاد خارج شده بود تا در دستان پدر معتادش زندگي کارتن‌خوابي خود را آغاز کند.

دردناک است، نه؟! قصه نيست باور کن! اينها را خودم شنيدم. از زبان مادر کارتن‌خواب معين که حالا از قضاي روزگار مقابل من نشسته. اسمش مرضيه است. فاميلي زيبايي دارد مرضيه... ني‌نواز! لاغر است و تکيده مثل همه معتادان شيشه. ترکيب چند استخوان و يک پوست، حجم صورتش را تشکيل داده‌اند. رنگ پريده و مضطرب با چشماني بي‌قرار و بلاتکليف!

سرگذشت مادر کارتن‌خواب

از چهره خسته و تکيده‌اش، ناله مي‌بارد. با التماس و زاري حرف مي‌زند. انگار به اين نوع صحبت عادت کرده. کمي که آرام مي‌شود فقط مي‌گويد: «من دلم براي معينم تنگ شده. معين من را به من برگردانيد. تو را خدا خانم!» او التماس مي‌کند و من حيران نگاهش مي‌کنم. معين کوچک در آغوش مادري که گاه خمار است و گاه نئشه در بيغوله‌ها و ويرانه‌ها چگونه سر خواهد کرد؟ مي‌پرسم: الان معين کجاست؟ باز هم صداي زاريش بلند مي‌شود: «بردنش پرورشگاه...» حس و حال وخوبي نيست ديدن دلتنگي‌هاي يک مادر اما يقين دارم که پرورشگاه براي معين امن‌تر از آغوش مرضيه است! کمي که آرامتر مي‌شود از کودکي خودش حرف مي‌زند. از روزگاري که يک دختر 12 ساله بود و در روستاهاي تربت جام به دستور پدرش، براي يک کوره آجرپزي خشت آجر مي‌زد. مي‌گفت: «پدرم دو تا قالب آجرزني برايم درست کرده بود و من مجبور بودم هر روز از ساعت 5 صبح با اين قالب‌ها خشت آجر بزنم. سنم کم بود و ساعت‌هاي طولاني کار فشار زيادي به بدنم وارد مي‌کرد. از 5 صبح به آجرپزي مي‌رفتم و تا نزديک‌هاي شب آنجا کار مي‌کردم. شب‌ها که به خانه مي‌رفتم تمام استخوان‌هايم درد مي‌کرد. از شدت درد بدنم نمي‌توانستم بخوابم.» مرضيه ني‌نواز که حالا آرام‌تر شده ادامه مي‌دهد: آن روزها با يک دختر افغاني به نام ضياگل دوست بودم. هر روز از درد بدنم به او شکايت مي‌کردم. يک روز ضياگل به من گفت اگر ترياک بکشي ديگر بدنت درد نخواهد گرفت. من که از درد بدن ذله شده بودم پيشنهاد ضياگل را پذيرفتم و در سن 13-12 سالگي اولين بار ترياک کشيدن را تجربه کردم.

اعتياد همه چيزمان را گرفت

او مي‌گويد: از آن به بعد درد بدنم کمتر شد و من به ترياک علاقمندتر شدم. بعد از مدتي، پدرم متوجه شد که من معتاد شده‌ام. چشمتان روز بد نبيند، آنچنان کتکي به من زد که هنوز يادم نرفته. خلاصه با زور کتک مرا ترک دادند و پاک شدم. يعني در 13 سالگي تجربه يک اعتياد و ترک را پشت سر گذاشته بودم.

مرضيه ادامه مي‌دهد: همسرم اکبر ني‌نواز پسرعمويم است. او از همان سال‌ها عاشق من بود و به شدت همديگر را دوست داشتيم. من متولد سال 1362 هستم و اکبر 2 سال از من بزرگتر است. 20 ساله بودم که با اکبر ازدواج کردم. اکبر کارگر بود. آجر بار مي‌زد، در دامداري کار مي‌کرد؛ خلاصه کارگري مي‌کرد و خرج زندگي را در مي‌آورد. حتي يک دوره هم سرايدار يک خانه بوديم. اما کم کم سمت مواد رفت و به خاطر اعتيادش از کار بي‌کار شد. ديگر نه درآمدي داشتيم و نه خانه‌اي. هر دو مصرف‌کننده مواد شده بوديم و شيشه مصرف مي‌کرديم. يک وقت به خودمان آمديم و ديديم که کارتن‌خواب شده‌ايم. قبل از به دنيا آمدن معين، من 4 بار، باردار شده بودم اما بچه‌هايم زنده نمي‌ماندند. تا اينکه بالاخره معين به دنيا آمد و من و اکبر کلي خوشحال شديم. حرف معين که مي‌شود دوباره بغض مي‌کند. باز هم قيافه‌اش در هم مي‌ريزد و شروع به التماس مي‌کند... خانم، تو را خدا بگوييد معينم را به من پس بدهند. مي‌پرسم: بچه را کجا مي‌خواهي ببري؟ خودت که هنوز جايي را نداري. کمي فکر مي‌کند و مي‌گويد: خب، معين در پرورشگاه بماند. باز هم بغض مي‌کند.

شوهرم بچه را به دنيا آورد

حسابي که ناله و زاري مي‌کند دوباره آرام مي‌شود و شب تولد معين را برايم تعريف مي‌کند: «شب عيد فطر بود که معين به دنيا آمد. ما با پارچه‌ها و پتوهاي پاره چادر زده بوديم حوالي دولت‌خوان! سمت کمربندي جاده قم. آنجا کارتن‌خواب‌هاي ديگر هم بودند. درست کنار ما. اکبر پولي نداشت که من را به بيمارستان ببرد. چاره‌اي نداشتم بايد خودم بچه را به دنيا مي‌آوردم، با کمک اکبر! او قبل از اعتياد در گاوداري کار کرده بود و موقع زايمان گاو‌ها بالاي سرشان بود...» از مقايسه مرضيه خنده‌ام مي‌گيرد اما آنقدر جدي و با وجد از شب زايمانش حرف مي‌زند که خنده‌ام را کنترل مي‌کنم. ادامه مي‌دهد: تاريک بود. دنياي کارتن‌خوابي، برق ندارد. اکبر گوشي موبايلش را به پيشاني‌اش بست و چراغ قوه موبايل را روشن کرد. من از شدت درد به خودم مي‌پيچيدم اما جيک نمي‌زدم. آخر مي‌ترسيدم صداي فريادم به کارتن‌خواب‌هاي بغلي برسد و شر درست شود. شب سختي بود. اما بالاخره معين به دنيا آمد. اکبر بند ناف بچه را بريد و زد پشت بچه. معين گريه کرد. کارتن‌خواب‌هاي همسايه متوجه صداي گريه‌اش شدند. واي که چقدر آن شب هوس يک ليوان چاي داغ کرده بودم اما نداشتيم... هيچ وقت يادم نمي‌رود که چطور براي يک ليوان چاي له له مي‌زدم اما مي‌دانستم که اکبر حتي پولي براي خريد يک استکان چاي ندارد. پس تحمل کردم... همين طور گذشت تا اينکه از شهرداري آمدند و ما را جمع کردند. من را به سامان‌سرا بردند و معين را به پرورشگاه...

در به دري يک مادر زير پوست شهر

20 سال بزرگتر از سنش به نظر مي‌رسد اين بانوي 49 ساله. اسمش فخرالسادات است. مي‌گويد: تا حالا چند بار مرا گرفته‌اند و به محک برده‌اند. فخرالسادات از آن مهمان‌هايي است که هي‌ مي‌رود و هي مي‌آيد. از همان‌ها که امروز مرخصش مي‌کنند دوباره فردا ماموران شهرداري در خيابان پيدايش مي‌کنند. کارتن‌خواب بوده و قبل‌تر هم در خانه سالمندان زندگي مي‌کرد. خودش مي‌گويد: يک سال پيش از خانه سالمندان فرار کردم و کارتن‌خواب شدم. يک کارتن‌خواب معتاد، شيشه مي‌کشيدم. قبل از شيشه ترياک مي‌کشيدم. از 30 سالگي معتاد بودم. اما الان چند وقتي است که ترک کرده‌ام.

حتي يک دندان هم در دهان فخرالسادات نيست. مي‌گويد: شيشه باعث ريختن دندان‌ها مي‌شود. من دندان مصنوعي داشتم اما لاغر شدم، دندان مصنوعي‌ها توي دهنم نمي‌ماند. شيشه آدم را لاغر هم مي‌کند!

نگاهش مي‌کنم. شايد به خاطر بي‌دنداني‌اش سنش زياد به نظر مي‌رسد. اما نه چين و چروک‌هاي صورتش اصلا در حد يک خانم 49 ساله نيست. در نگاه اول به نظر 60 ساله مي‌آيد، شايد هم بيشتر... خودش مي‌گويد: 30 ساله بودم که از 9 سالگي سيگار مي‌کشيدم. از همسرم جدا شدم. 3 تا بچه داشتم. 2 دختر و يک پسر. بچه‌ها را پدرشان برد. من ماندم و پدري که حاضر نبود خرجم را بدهد. ناچار شدم که کار کنم. به خانه‌هاي مردم مي‌رفتم و کار خدماتي انجام مي‌دادم. بعضي وقت‌ها شبانه‌روزي کار مي‌کردم و همانجا مي‌ماندم. يکي از صاحب‌کارهايم برايم حساب باز کرده بود و حقوقم را به حسابم مي‌ريخت. 120 هزار تومان حقوقم بود. صد تومان را به حسابم مي‌ريخت. 20 هزار تومان از حقوقم را دستي مي‌داد به خودم من هم 5 هزار تومان از آن را مي‌دادم ترياک مي‌خريدم. 32 ساله بودم که شروع به ترياک کشيدن کردم. مي‌‌دانيد چرا؟ چون ترياک را ازهشت سالگي مي‌شناختم. من اهل يکي از روستاهاي زيباکنار هستم، بچه که بودم، در همسايگي ما پيرزني زندگي مي‌کرد که ترياک را داخل آب مي‌ريخت و مي‌خورد؛ معتاد بود! يکبار که من مريض شده بودم و تب شديدي داشتم مقداري از ترياک داخل آب ريخت و به پدرم گفت: اين را بدهيد بخورد، خوبش مي‌کند. من ترياک حل شده در آب را خوردم.

خوب يادم هست که بيماري‌ام خيلي زود خوب شد و يک خاطره شيرين از ترياک در ذهن من باقي‌ ماند... گذشت و من يک دختر 9 ساله شدم. يک روز که از کوچه رد مي‌شدم، ديدم يک نخ سيگار روي زمين افتاده. تا آن روز من سيگار نديده بودم. نخ سيگار را برداشتم و با عجله به خانه آمدم. از مادرم پرسيدم: اين چيه؟ مادرم خنديد و گفت... بگير روي چراغ. روشنش کن. بکش ببين چيه؟!! من سيگار را روي چراغ گرفتم و رفتم داخل حياط. آن طرف حياط طويله داشتيم. وارد طويله شدم و با خيال راحت سيگار را کشيدم. سيگار کشيدن همانا و سيگاري شدن همانا... اين شد که من در سن 9 سالگي با اشتباه ماردم سيگاري شدم.

از آن به بعد خانه هرکس که مي‌رفتم دنبال سيگار مي‌‌گشتم. اگر مهماني به خانه‌مان مي‌آمد که سيگاري بود از جيبش يواشکي سيگار بر مي‌داشتم و يواشکيتر مي‌کشيدم.

Karton khab 6

فخرالسادات هنوز هم سيگاري است اما مي‌گويد: الهي که هيچ کس به سيگار اعتياد پيدا نکند چون سيگار مادر همه مخدرهاست. کسي که سيگاري باشد راحت‌تر ساير مواد مخدر را تجربه مي‌کند. مثل من که در 9 سالگي سيگار کشيدم و در 30 سالگي ترياک و بعد کم‌کم هروئين و شيشه. بعضي وقت‌ها به خودم مي‌گويم... آش کشک خالته. بخوري پاته. نخوري پاته!

حال و روز امروزم تقصير خودم است و حالا دامنم را گرفته. فخرالسادات چيزي نمي‌گويد من هم نمي‌پرسم. اما او مبتلا به «ايدز» هم هست. از طريق سرنگ‌هاي آلوده مبتلا شده. وقتي حرف مي‌زند به چشم‌هاي روشنش خيره مي‌شوم. نمي‌دانم آن روز که مادرش تشويقش کرد که سيگار را روشن کند و بکشد مي‌دانست آن نخ سيگار چه بلايي بر سردخترش خواهد آورد. دخترک 9 ساله داخل طويله چه بلايي بر سر آينده‌اش مي‌آورد، آن لحظه! کاش يک نفر با سيلي توي صورتش مي‌زد تا حالا من اين صحنه را نبينم. اما افسوس!

ايستگاه آخر

فخرالسادات با آن چهره فرتوتش با دندان‌هاي ريخته و بيماري خطرناکش هنوز هم دوست داشتني است. حتي بيماري «ايدز»‌ نظرم را راجع به او تغيير نمي‌دهد چون از پس تمام اين‌ ماجراها او هنوز يک انسان است. يک انسان درد کشيده که حالا روبروي من نشسته و از رنج‌هايش حرف مي‌زند. حرف‌هايش که به اينجا مي‌رسد، مي‌گويد: يک سالي بود که آواره خيابا‌ن‌ها بودم.

داخل يک خرابه در کرج با يک خانم کارتن‌خواب زندگي مي‌کردم. در ترمينال کرج گدايي مي‌کردم و خرج موادم را در مي‌آوردم. تا اين که يک روز در ترمينال آزادي مي‌چرخيدم که يک پسر جوان آمد و گفت: مادرجان اينجا چکار مي‌کني؟ الکي گفتم: مي‌خواهم بروم مشهد، پول ندارم! پسر خوبي بود. بعدا فهميدم که مامور شهرداري است گفت فعلا باش مهمان ما با تا بعدا تو را به مشهد بفرستيم. آنها من را از ترمينال آزادي به لويزان آوردند... از ماه رمضان پارسال تا حالا 4 بار من را گرفته‌اند. هي ترکم مي‌دهند مرخص که مي‌شوم دوباره شروع مي‌کنم... مي‌داني چرا؟... توبه گرگ مرگ است. با افسوس نگاهش مي‌کنم. چقدر حيف است که او به اين روز افتاده چقدر حيف است که فقط آخر خط را مي‌بيند. مي‌پرسم، حالا چه آرزويي داري؟ مي‌گويد: فقط از خدا مرگ مي‌خواهم . فقط همين!!!

سرپناهي براي بي‌پناهي‌ها

حرف آخر: حالا ديگر غريبه نيستند. دانه‌هاي دلشان هم برايم پيدا است.

بيتا و مرضيه و فخرالسادات، غريبه‌هاي آشنايي هستند که شايد بارها از کنارم رد شده‌اند و من به تلخي سرگذشتشان از کنارشان گذشته‌ام. امروز اما کنارشان نشستم. در حد چند ساعت. به حرف‌هايشان گوش کردم. تنها کاري بود که از دستم برمي‌‌آمد. نه مي‌توانم جواني فخرالسادات را به او برگردانم و نه بچه مرضيه را و نه حتي کمربند مشکي بيتا را. تنها کاري که از دستم بر مي‌آيد شايد اين باشد که يک بستني براي بيتا بخرم.

دل کندن از اين خانم‌هاي شوريده کار راحتي نيست. آنها يک سلول از پيکر اين شهر بزرگ هستند. يکي شبيه من! کاش ديگر در بيغوله‌هاي اين شهر نبينمشان، کاش خودشان را پيدا کنند و ديگر سراغ مواد نرودند تا ناچار نباشند به خاطر پولي که دود خواهد شد، گدايي کنند. کاش روزي برسد که در اين شهر هيچ کارتن خوابي وجود نداشته باشد.

منبع: روزنامه مردم سالاری

شبکه خبری گلستان و ترکمن صحرا:

برای عضویت کلیک کنید.

telegram.me/TurkmensNews

 

مطالب مرتبط:

گردوغبار از قره قوم ترکمنستان به ایران می‌رسد

لغو حرکت برخی روزهای قطار گرگان - تهران به دلیل کاهش مسافران

ارتفاعات علی آباد کتول نیاز به ایستگاه هواشناسی دارد+تصاویر

واکنش کره ای‌ها نسبت به بازی با ایران

استاندار گلستان: روح انقلاب اسلامی خدمت به مردم است

دستیابی محققان ایرانی به کامپوزیت‌‌های سیمانی با فناوری نانو

نوشتن دیدگاه

نظراتی که حاوی توهین یا افترا می‌باشند، منتشر نخواهند شد.
لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید.
با توجه به آن که امکان موافقت یا مخالفت با محتوای نظرات وجود دارد، معمولا نظراتی که محتوای مشابه دارند، انتشار نمی‌یابند.
نظرات منتشر شده مخاطبین به منزله تایید یا رد آن توسط تورکمن‌نیوز نیست و تنها در جهت رعایت حقوق نظر دهندگان انتشار می‌یابد.

تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

Daevat Be Hamkari

shams01

آخرین خبرها

دعوت به همکاری

Hamkari Daevat02

Agahi Paziresh

bazar banner2

Banner001

Berenj Jahed

 

 

 

 

 

 

 

Kanal Telgeram